حق فرزندی

حق فرزندی

-حانیه ژیان نسب/نویسنده-

چشم را شُسته ام اما هنوز هم می بیند چهره تو را
قلب را خُشک کرده ام اما هنوز هم می طلبد تو را
سوزن را بافته ام اما هنوز هم می دوزد ، تو را به من
لبخند را فراموش کرده ام اما هنوز هم می خنداند تو را
روح را کُشته ام اما هنوز هم ستایش می کند تو را
ساعت را شِکسته‌ام اما هنوز هم یادآوری می‌کند، تو را به من

برای برآورده شدن نیازهای پدر و هزینه‌های سرسام آور آسایشگاه، امیر والا باید دو برابر کار می‌کرد. سحر بیدار می‌شد و تا نیمه های شب، نقشه نگاری می‌کرد. دکتر بارها به او تذکر داده بود که چشم هایش وضعیت وخیمی دارند اما او هر روز مانند چند سال گذشته می خندید و آه می‌کشید. صبح ها به امید دیدن لبخند پدر، به آسایشگاه می رفت ولیکن تنها چیزی که دستگیرش می‌شد خشم و غیظ پدر بود . مثل هر روز قصد داشت صبحانه را با پدر بخورد. پدرش عاشقِ کره بادام زمینی بود . با عشق و لطافت، کره را روی نان تست مالید.

سپس شروع به چیدن خوراکی های محبوب او کرد. بوسه‌ایی گرم بر چهره‌ی مادرش نشاند .آهِ گرمِ مردانه‌ایی کشید. یک قطره اشک بر گونه ی استخوانی اش چکید. به لبخند با شکوه مادرش خیره شد . گوشش را به دهان مادرش چسباند . با دقت گوش داد ‌. ناگهان بعد از سال‌ها، تبسم دلچسبی بر لبان چاک چاکش، نقش بست‌. با خودش زمزمه کرد:
_ نگران نباش مادر . من برای ادای حق فرزندی ام به چشم نیاز ندارم

بوسه گرمی روی گونه های مادرش نشاند و از قاب عکس روی دیوار فاصله گرفت. ده سال، شبانه روز از مادرش مراقبت کرده بود اما چرخش روزگار با جان مادرش در تضاد بود. به سمت کمد لباس هایش رفت. پیراهن مشکی چهارخانه اش را انتخاب کرد و به تن کرد‌. خواست دگمه‌های پیراهنش را ببندد اما واضح نمی دید پس به ناچار پلک هایش را محکم بر هم خواباند. تیله های عسلی اش سوزش داشت. به دیوار تکیه داد . با درد و ناله چشمانش را گشود. آه تنها چیزی که دید، سیاهی مطلق و سکوتی عذاب آور و کشنده بود.همان جا، سقوط کرد.

شب هنگام بود که با ورود امیروالا به آسایشگاه با آن وضع بدون وصف، به ناگاه تمام جنجال ها و داد فریاد ها خوابید و همه دم فروبستند. غیبت امیر والا طرحی بود که هرگز، هیچ کس در آسایشگاه ندیده بود. امیر والا به سمت اتاق پدرش رفت. پشت درب نفس عمیقی کشید و لبخندی آبکی بر لبانش نشاند. با آرامی وارد اتاق شد. او را مانند همیشه دلنشین و گیرا صدا زد. پدر که روی تخت دراز کشیده بود، بدون نیم نگاهی به امیروالا شروع به داد و بیداد کرد . امیروالا سلانه سلانه به سمت تخت رفت. در بین راه، پایش به گوشه صندلی گیر کرد. نزدیک بود با سر پخش زمین شود اما خدا زیر بازویش را گرفت. غذای مورد علاقه پدر را با کمک زنِ همسایه پخته بود. قاشقی از غذا را به سمت دهان پدرش برد که ناخواسته غذا بر روی صورت پدرش ریخت.

پدر چشم هایش را فی الفور گشود و با نعره ایی فریاد زد:
_مگر کور شده ایی بی عرضه.
+ ببخش بیشتر دقت می کنم . به مادر قول دادم که برای مراقبت از تو به چشم نیاز ندارم.
امیر والا نفس عمیقی کشید و دوباره لب زد:
+ بله پدر، کور شده‌ام.

پیرمرد متعجب و دقیق به او خیره شد. در کمال تعجب امیر والا را با آن چشم‌های خاموش نظاره‌گر شد. پیرمرد فریاد زد و اشک ریخت اما تیر از کمان رها شده بود.

از همین نویسنده ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *