4
0

داستانی که استثنا است

بـذار حرفاموبگـم بعـد ا گه اشـتباه بـود هیچی بهم نده، تـازه از یه اشـتباهی خالص شـدی ولی هنوز داری غصه میخوری. احسـاس میکنـی دوروبـرت هیچکـس نیسـت. نـه اینکـه کسـی رونداشـته باشـی نـه، ولـی دلـت بـه دلشـون راه نـداره. زن بـه چـادر سـیاه فالگیرکـه دور کمـرش محکـم شـده بـود و پائینـش پرازخـا ک بـود نـگاه کـرد وبعـد بـه کیـف کهنـهی آینـه دوزی شـدهای کـه بنـدش دورسـاعد زن فالگیربود.بـه فالگیـری فکـر کـرد کـه چندسـال پیـش همـراه دوسـتش دیـده بـود. باهرکلمـهای کـه میگفـت دوسـتش ازتـوی کیفش اسکناسـی در میآورد وبه دسـتش مـیداد. نگاهش را از اوبرداشـت وباخـودش گفـت: هیچکـس علـم غیـب نـداره. اون روز همـهی حرفـای اون زن اتفاقـی بـود االنـم اینقـدر بـه هم ریختم کـه حتـی اینـم فهمیـد حالـم خـوب نیسـت. -نه خانم.اتفاقا من خیلی هم حالم خوبه. ایـن را بـه فالگیـر گفـت ورویـش را برگردانـد کـه بـرود. زن فالگیـر دسـتش را گرفـت وگفـت: خسـته ای. ازخسـتگیته کـه نمیخـوای بـه حرفـای مـن گـوش بـدی. زن برگشـت وبـه چشـمهای قهـوهای ونافـذ فالگیرنـگاه کـرد. – بیشـترازاینکه الزم داشـته باشـم کسـی چیزایـی کـه خـودم میدونـم بهـم بگـه الزم دارم یکـی باشـه کـه مـن بـراش حـرف بزنـم. بـه قـول خـودت دلـم بـه دل دور وبریـام راه نـداره. نمیدانسـت چرا اینها را به زن فالگیرگفته اسـت ولی با گفتنش احسـاس خوبـی پیدا کرد. فالگیرازایـن حرف زن جا خورد. – میخوای گوش بدم به حرفات؟ – پول ندارم که بخوام بدم. – پول نمیخوام. فالگیربـرای اولیـن باربـا دیـدن تکیدگـی آن زن احسـاس کـرد میخواهـد از توانایـی فهمیـدن حـال دیگـران بـرای خـوب کـردن حالشان استفاده کند. هردو روی نیمکت نشستند و زن از زندگی روزمـره وخسـته کننـدهاش گفـت کـه با آمـدن یک مرد بـرای مدتی رنگ گرفته بود وبعدهم به همان سرعت که رنگ گرفته بود رنگ باختـه بـود. گفـت که همـان دوران را هم خودش ازسـوتفاهمهای خـودش سـاخته بـوده. بـدون اینکه واقعـی باشند.ازپشـیمانیاش بخاطرتعبیرهـای اشـتباهش از رفتارهـای آن مردگفـت. ودرنهایـت گفـت:کاش واقعا دوسـتم داشـت. زمانـی کـه دیـدم رفتارایـی کـه فکرمیکـردم بـه طورخـاص بـرای منـه رفتـار همیشـگی آدمیـه کـه فکرمیکـردم دوسـتم داره دیگـه نمیتونـم بـه احساسـاتم اعتمـاد کنـم. میفهمـی؟ ولـی خوبیـش اینـه کـه غرورمـو نشکسـتم وحرفـی نـزدم. خـوب شـد کـه نگفتـم چقدردوسـتش دارم. ولـی هنـوزم حـس میکنـم دلـم میخـواد همـهی حسـم واقعـی باشـه. زن فالگیـر به چشـمهای زن نگاه کرد وگفـت: مـردی هسـت تـوی زندگیـت کـه خیلـی دوسـتت داره.امـا نمیتونـه حسشـو نشـون بـده. ا گـه جـرات بـه خـرج داد وبهـت گفـت بهـش همـهی اینـا رو بگو و بـدون فقـط تونیسـتی کـه مغـروری تـوی گفتن عشـق. ایـن را گفت وازجایـش بلنـد شـد و بیـن جمعیـت گـم شـد. کمـی کـه دورترشـد کنارمـردی ایسـتاد و گفت:بهـش گفتـم. مـرد چنداسـکناس بـه زن فالگیـرداد وگفـت: امروزدیگـه بهـش میگـم کـه مدتهاسـت دوسـتش دارم. زن فالگیراسـکناس هـا را گرفـت و رفـت. همینطورکـه قـدم برمیداشـت باخـودش فکرکـرد: بعیـد میدونم اون بهـت بگـه کـه ایـن مـدت چطورعاشـقت بـوده… .

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید