50
0

طلا جان

طلا جان

خورشید در اسمان جولان میداد نسیم سردی وزید و برگهای خشک را روی اسفالت میکشید اتوبوس زرد واحد از جلوی ایستگاه رد شد پیرمرد اما به عصای چوبی تکیه داده ، روی نیمکت نشسته بود.
ساعت ها گذشت غروب افتاب رنگ طلای اش را روی دستهای خشکیده پیرمرد انداخت اتوبوس ها رد میشدند پیرمرد دست عصای چوبی در دستش و غرق رویایی خود بود دست لرزان پیرمرد از روی موهای طلایی عصا رد میشد و تن خشکیده اش را نوازش میکرد همان پیراهن ابی همان چشمان سبز دست در دست عصا زیر لب زمزمه میکرد این روزها عجیب دلتنگتم طلا جان.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید